گنجور

 
ابن یمین

فلک آنست که یکروز بپایان نبرد

تا دلم را ببلای چو شبی نسپارد

روز روشن ز شب تیره سیه تر گردد

گر ز حالم رقمی عقل بر او بنگارد

کرده روزم چو شب تیره ولی صبح دلم

گر همه خود شب یلداست بروزش آرد

طمعم هست که روزی بدمد صبح امید

وز شب تیره حرمان اثری نگذارد

روز روشن چو بر آرد ز افق رایت نور

پرچم شب ز سر جمله جهان بر دارد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
منوچهری

گر همی فرعون قوم سحره پیش آرد

رسن و رشتهٔ جنبیده به مار انگارد

بالله و بالله و بالله که غلط پندارد

مار موسی همه سحر و سحره اوبارد

سید حسن غزنوی

هر نسیمی که به من بوی خراسان آرد

چون دم عیسی در کالبدم جان آرد

دل مجروح مرا مرهم راحت سازد

جان پر درد مرا مایه درمان آرد

گوئی از مجمر دل آه اویس قرنی

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

هر خردمند که او را درم و سیم بود

خویشتن خوش بخورد یا نه ، نگاهش دارد

بدگر کس ندهد برطمع سود که او

می خورد فارغ و این خیره قفا میخارد

عمر از آن در طرب و ناز گذارد نرگس

[...]

قاسم انوار

ابر سودای تو آن لحظه که توفان بارد

دل دیوانه ما جان به جوی نشمارد

تخم سودای تو در بهر یقین افشاندم

دل شناسد که ازین بحر چه برمی‌دارد؟

زاهد از شیوه تقلید درین مزرع عمر

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از قاسم انوار
اهلی شیرازی

نیشکر قامت من آنکه دل من دارد

سبز تلخی است که شیرینی ازو می بارد

تا چه برمیدهد آخر غم آن سرو که دل

روزگاری است که این تخم بلا میکارد

شکرین لعل لبش را سپه خط چو گرفت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه