گنجور

 
بلند اقبال

شده است دل بر ما خون ز دست دلبر خویش

ز دست دل که چه ناورده ایم بر سر خویش

نمانده خاک بریزم چه خاک بر سر خویش

به تنگ آمدم از اشک دیده تر خویش

دلا زلعل لب اومخواه بوسه مزن

به پیش دوست و دشمن به سنگ گوهر خویش

مدام از غم لعل لبان میگونش

به جای باده کنم خون دل به ساغر خویش

هوا عبیر فشان گشت وباد عنبر بوی

گشودتا گره از طره معنبر خویش

مکن که همچو پری دیدگان شوی مجنون

همی چه می نهی آئینه در برابر خویش

نه از فرشته و حوری نه زآدمی وپری

تو را پدر که بود باز جو ز مادر خویش

نه دل گذارد و نه دین به مسلم وکافر

به رهزنی دهی اذن ار به چشم کافر خویش

نوشت وصف رخت را ز بس بلند اقبال

نمانده است که آتش زند به دفتر خویش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سعدی

گرم قبول کنی ور برانی از بر خویش

نگردم از تو و گر خود فدا کنم سر خویش

تو دانی ار بنوازی و گر بیندازی

چنان که در دلت آید به رای انور خویش

نظر به جانب ما گرچه منت است و ثواب

[...]

ابن یمین

کریم دولت و دین سرور زمان و زمین

توئی که مثل تو گیتی ندید داور خویش

سزد که خسرو سیارگان ز بهر شرف

ز خاکپای شریف تو سازد افسر خویش

عروس مملکت اندر زمان جلوه گری

[...]

سیف فرغانی

سزد که صبر کنم بر فراق دلبر خویش

ازآنکه وصلش ما را ندید در خور خویش

بلطف خواندن از خدمتش ندارم چشم

چو راضیم که نراند بعنفم از بر خویش

بود بآب دهانش نیاز و خاک درش

[...]

صوفی محمد هروی

بجز صبا ز که جویم نشان دلبر خویش

من شکسته چو محرومم از صنوبر خویش

نشانده ام به لب جویبار دیده کنون

خیال قامت شمشاد سایه پرور خویش

به غیر کوی تو دیگر کجا برم ای دوست

[...]

جامی

مدار آینه را در صفا برابر خویش

به دست شانه مده طره معنبر خویش

نبرده ام به می لعل دست بی لب تو

که پر نکرده ام از خون دیده ساغر خویش

رقیب گفت تو را بدگهر شناخته ام

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه