گنجور

 
جامی

مدار آینه را در صفا برابر خویش

به دست شانه مده طره معنبر خویش

نبرده ام به می لعل دست بی لب تو

که پر نکرده ام از خون دیده ساغر خویش

رقیب گفت تو را بدگهر شناخته ام

نمود عاقبت آن ناشناخت گوهر خویش

به چار بالش عزت چو جای نیست مرا

بر آستان مذلت نهاده ام سر خویش

گر آن پری گذرد فی المثل به روضه قدس

فرشته فرش کند زیر پای او پر خویش

چو هست پایه واعظ چو همت او پست

ازان چه سود که سازد بلند منبر خویش

هجوم عشق تو دیوانه ساخت جامی را

شکست کلک و بر آتش نهاد دفتر خویش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سعدی

گرم قبول کنی ور برانی از بر خویش

نگردم از تو و گر خود فدا کنم سر خویش

تو دانی ار بنوازی و گر بیندازی

چنان که در دلت آید به رای انور خویش

نظر به جانب ما گرچه منت است و ثواب

[...]

ابن یمین

کریم دولت و دین سرور زمان و زمین

توئی که مثل تو گیتی ندید داور خویش

سزد که خسرو سیارگان ز بهر شرف

ز خاکپای شریف تو سازد افسر خویش

عروس مملکت اندر زمان جلوه گری

[...]

سیف فرغانی

سزد که صبر کنم بر فراق دلبر خویش

ازآنکه وصلش ما را ندید در خور خویش

بلطف خواندن از خدمتش ندارم چشم

چو راضیم که نراند بعنفم از بر خویش

بود بآب دهانش نیاز و خاک درش

[...]

صوفی محمد هروی

بجز صبا ز که جویم نشان دلبر خویش

من شکسته چو محرومم از صنوبر خویش

نشانده ام به لب جویبار دیده کنون

خیال قامت شمشاد سایه پرور خویش

به غیر کوی تو دیگر کجا برم ای دوست

[...]

سام میرزا صفوی

به مسجدی که روم در فراق دلبر خویش

بهانه سجده کنم بر زمین نهم سر خویش

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه