لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
بلند اقبال

تو را به است ز به غبغب وز سیب زنخ

به دستم آید اگر این دو یک زمان بخ بخ

ز کشته‌ها همی از بس که پشته‌ها سازی

به هرکجا که گذر می‌کنی شود مسلخ

رفو به چاک دل ما نمی‌شود جز این

که گیری از مژه سوزن ز تار گیسو نخ

به پیش چهر تو آتش بدان همه گرمی

روا بود شود افسرده‌تر اگر از یخ

نثار بزم حضورت اگر کنم سر و جان

همان حدیث سلیمان شده است و ران ملخ

مرا به جان تو نزدیک‌تر ز جان و دلی

کنند دورم اگر از برت دو صد فرسخ

چه فخرها که به خاقان کند بلنداقبال

چو زنگی‌اش دهی ار جا به گوشهٔ مطبخ

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مهستی گنجوی

در این زمانه عطا و کرم مخواه از کس

چرا که نقش کرم بی ثبات شد چون یخ

نشان جود چو سیمرغ و کیمیا گردید

به کشتزارِ سخاوت، کنون فتاد ملخ

اگر سراسر این ملک را بگردی نیست

[...]

صوفی محمد هروی

شمیم قلیه و بغرا وزید از مطبخ

مشام جان مرا تازه ساخت این، بخ بخ

دلا چو تازه کند جان به فصل تابستان

مباش غافل از آن بکسمات و شربت یخ

چنان عدوی تن جانفزای بریانم

[...]

کوهی

اگر خدا بنماید جمال بی برزخ

بسوز سینه بسوزیم چنگل هر شخ

حدیث دنیی و عقبی بنزد اهل وصال

نگر که هست بسرد فسرده تر از یخ

بجام باده صافی به بین جمال حبیب

[...]

فیض کاشانی

اگرچه شهد خورم زهر باشدم در کام

که همچو فیض بود بی تو کار و بارم تلخ‏

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از فیض کاشانی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه