گنجور

 
ازرقی هروی

ای مبارک تر از ستارۀ روز

صدمۀ آفتاب صدر افروز

عقل تو علم بین و علم گشای

طبع تو جود و رز و جود آموز

شست آذر مه از کمان هوا

بادها زد چو تیر مردم دوز

دست سرما فرو درید و سترد

کسوت شاخ و صنعت نوروز

جامۀ باغ سوخت بی آتش

خانه ای گرم خواه و آتش سوز

هیزم گوز را بر آتش نه

که توان بر شمر شکستن گوز

زال شد باغ تا نه دیر از برف

چون سر زال زر شود سریوز

بند فولاد بر دهن یابد

آهو ، ار بر شمر نهد پتفوز

ای بهر فضل و شادی ارزانی

بکش این رنج من به فضل امروز

طبع اگر آفتاب نظم شود

دست سرما برو بود پیروز

گر زمستان من تموز کنی

باز رستی زبنده تا بتموز

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

آنکه در حکم او بود شب و روز

برفشاند به روی گنبد گوز

وطواط

هست ایام شمس دین نوروز

هست بر کامها دلش فیروز

روز حاسد ز کین او چون شب

شب ناصح ز مهر او چون روز

چرخ بیدادگر ز هیبت او

[...]

انوری

ای بر اعدا و اولیا پیروز

در مکافات این و آن‌شب و روز

بر یکی جود فایضت غالب

وز دگر جاه قاهرت کین‌توز

بذل نزدیک همت تو چو وام

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه