گویند شب جمعه مخور می که غم آرد
این هیچ تعلق بشب جمعه ندارد
آبی اگر از می برخ کار نیارم
از خاک تنم لشکر غم گرد برآرد
کار دل ماراست شد از زلف کج دوست
آن کار مبادا که خدا راست نیارد
بحر اینهمه طوفان نکند همچو تو ای چشم
ابر اینهمه مانند تو سیلاب ندارد
کار همه اهلی چو زر از دولت او شد
من آن مس قلبم که به هیچم نشمارد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به شب جمعه و غم associated با آن اشاره میکند و میگوید که این ارتباط چندانی ندارد. او احساس میکند حتی اگر از شراب بنوشد، غم همچنان وجود دارد. شاعر به عشق و درد دل خود اشاره میکند و به زلف یک دوست که باعث نگرانیاش شده، اشاره میکند. او همچنین به مقایسه چشمان معشوقش با طوفان و باران میپردازد و به اهمیت عشق در زندگیاش تأکید میکند. در نهایت، او به ارزش و جایگاه خود اشاره میکند و میگوید که مانند طلا ارزشمند است، اما در نظر دیگران به حساب نمیآید.
هوش مصنوعی: میگویند در شب جمعه نوشیدن مشروبات ممنوع است زیرا غم و اندوه به همراه میآورد، اما این موضوع هیچ ارتباطی به خود شب جمعه ندارد.
هوش مصنوعی: اگر از شراب چیزی به دست نیاورم، غم و اندوهی که از جنس خاک بدنم به وجود میآید، به شکل یک لشکر بر من هجوم خواهد آورد.
هوش مصنوعی: کار دل ما از زلف کج دوست گرفته میشود؛ ای کاش خدایی نکرده این کار هرگز راست نشود.
هوش مصنوعی: در اینجا به زیبایی تشبیه شده است که هیچ دریایی به اندازه تو طوفانی و پرجنب و جوش نیست. تو، ای چشم، مانند ابرها هستی که چنین قدرتی و تأثیری بر سیلابها نداری. در واقع، تو به قدری خاص و منحصر به فردی که هیچ چیز دیگری نمیتواند به پای تو برسد.
هوش مصنوعی: همه چیز به واسطه ی قدرت و ثروت او ارزش پیدا کرده است، اما من مانند مسی هستم که هیچ ارزشی ندارد و کسی به من توجه نمیکند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
آنگاه یکی ساتگنی باده بر آرد
دهقان و زمانی به کف دست بدارد
بر دو رخ او رنگش ماهی بنگارد
عود و بلسان بویش در مغز بکارد
آنرا که خدا از قلم لطف نگارد
شاید که به خود زحمت مشاطه نیارد
مشاطه چه حاجت بود آن را که همی حسن
هر ساعت ماهی ز گریبانش برآرد
انگشت نمای همه دلها شود ار چه
[...]
ای شاه جهان حیهٔ صندوق خزانت
از هرچه نه خاص تو شود بانگ برارد
وانجا که فتد مال تو در معرض قسمت
دنبک زند و حق طمعها بگزارد
یکماه دگر گر ندهی سوزن عدلش
[...]
هر محتشمی پایه عشق تو ندارد
هر پر جگری تاب عتاب تو نیارد
زودا که شود در خم چوگان بلاگوی
آن سر که سرش ناخن سودای تو یارد
در باغ امل عشق تو پاداش اجل شد
[...]
دیدم الفی چند سخنگو که لب عقل
از منطقشان جام اشارات گسارد
ترکیب خطی گشته وزان خط شده حیران
ادراک که اندیشه بدو ملک سپارد
خطی که هنرمند بدو چون نظر افکند
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.