گاه گاهم خانه از برق وصالش روشن است
لیک تابروی نظر میافکنم در رفتن است
غارت دین میکند مژگان اومن چون کنم
کاندرین ره هر سر مویی مرا یک رهزن است
ایکه پنداری چو فانوس آتشم در پیرهن
شعله ور جانست چون شمعم که در پیراهن است
عارض خوی کرده ات ای گل ز گوهر خرمنی است
چشم از مژگان پرنم خوشه چین خرمن است
طوطی مسکین که چون من بنده خط تو شد
طوق لعل او ببین کش خون خود در گردن است
دامن نیلی قبایی شسته ام از گرد ره
زان سبب صد رود نیل از گریه ام در دامن است
غم مخور اهلی گرت سوزد فلک از داغ دل
زانکه دامن گیرش آخز چون شفق آه من است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به عشق و دردهای ناشی از آن پرداخته است. شاعر لحظاتی از روشنایی و وصال را تجربه میکند، اما آن را زودگذر مییابد و احساس میکند که به سرعت از دست میرود. او از غم و غارت دین خود توسط چشم و مژگان محبوب سخن میگوید و دچار تردید است که چگونه با این وضعیت مقابله کند. عشقش را به تابش آتشین تشبیه میکند که درون او شعلهور است. او حسرت خاطرات و زخمهای ناشی از عشق را میکشد و در عین حال، از دیگران میخواهد که نگران او نباشند، زیرا دردش عمیقتر از آن است که به آسانی قابل درک باشد. در کل، شعر به تضادهای عاطفی و تلخیهای عشق پرداخته و احساس تنهایی و غم را به زیبایی وصف میکند.
هوش مصنوعی: گاههایی وجود دارد که خانهام به دلیل نور عشق او روشن میشود، اما وقتی به او نگاه میکنم، میبینم که او در حال دور شدن است.
هوش مصنوعی: مژگان او مانند دزدی است که دین مرا خاموش میکند. حال چگونه میتوانم در این مسیر ادامه دهم وقتی هر تار مویی از من، یک راهزن و مانع در برابر من است؟
هوش مصنوعی: تو گمان میکنی مانند یک فانوس، آتش در زیر پارچهام پنهان است، در حالی که این شعلهور بودن، مانند شمعی است که در لباس خود پنهان کردهام.
هوش مصنوعی: ای گل، زیبایی تو از جواهراتی است که به خاطر چشمهای پرمحبت و اشکبار توست؛ تو مانند خوشهای از دانههای خوشمزهای که از خرمن چیده میشود، دلنواز و دلانگیز هستی.
هوش مصنوعی: طوطی بیچارهای که به خاطر محبت تو به بند تو افتاده، حالا ببین گردن او چقدر زخم دارد از عشق و فراق.
هوش مصنوعی: من دامن نیلیام را از گرد و غبار راه شستهام و به همین خاطر صدها رود نیل از اشکهایم در دامنم جاری است.
هوش مصنوعی: نگران نباش، اگر آسمان به خاطر درد دل تو در آتش باشد، چرا که عاقبت این سوزش، دامن خود را خواهد گرفت و فریاد من از آن درد خواهد بود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
روی آن تُرک جهان آرای ماه روشن است
زلف او در تیره شب بر ماه روشن جوشن است
تاکه او را جوشن است از تیره شب بر طرف ماه
راز من در عشق او پیدا چو روز روشن است
تا گلی نو بشکفد هر ساعتی بر روی او
[...]
تا خیال آن بت قصاب در چشم من است
زین سبب چشمم همیشه همچو رویش روشن است
تا بدیدم دامن پر خونش چشم من ز اشگ
بر گریبان دارم آنچ آن ماه را بر دامن است
جای دارد در دل پر خونم آن دلبر مقیم
[...]
اینزمان کز آسمان تابنده ماه بهمن است
زال زرگر نیست آتش از چه تیغش زاهن است
آتش اندر خرمن ما زد رخت وین روشن است
خال مشکین تو بر رخ دانه ای زین خرمن است
آن رخ نازک چو آب از دیده رفت اما هنوز
نقش خالت چون سیاهی مانده در چشم من است
تو مرا چشمی و تا بر بام و روزن آمدی
[...]
نرگس رعنا اگر چشم و چراغ گلشن است
لاله یی کز خون دل دارد نشان چشم من است
حاجت گفتن ندارد حال من ای شمع حسن
قصه جانسوزی پروانه حرفی روشن است
دست چون در خون من دارد! اگر با دیگری
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.