گنجور

 
اهلی شیرازی

ناخورده می ز نرگس او دل خمار یافت

تا چیده یک گل از مژه صد زخم خار یافت

میکرد شمع از آتش دل بی قرار سعی

بعد از هزار سعی بکشتن قرار یافت

آنرا چو من رواست که گشت چمن کند

کز خار و گل مشام دلش بوی یار یافت

من ذره حقیرم و آن آفتاب حسن

هرجا نظر فکند چو من صدهزار یافت

چندان ز مهر او بفلک رفت دود دل

کایینه جمال بآخر غبار یافت

با انس آن غزال کنار از جهان گرفت

مجنون که آرزوی دل اندر کنار یافت

سرچشمه حیات اگر شد نصیب خضر

اهلی نمی هم از مژه اشگبار یافت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیر معزی

عالم چو بوی عافیت شهریار یافت

بشکفت پیش از آنکه نسیم بهار یافت

بر خلق شد خجسته و فرخنده روزگار

زین عافیت که پادشه روزگار یافت

چون زینهار یافت تن و جان او ز رنج

[...]

فلکی شروانی

باد صبا به باغ دگربار بار یافت

شاخ از سرشگ ابر گهربار بار یافت

نوروز چون دمیدن باد بهار دید

با ماه دی به کینه و پیکار بار یافت

دی باغ جای زاغ نگونسار بد ولی

[...]

ادیب صابر

طرف چمن که خلعت فصل بهار یافت

بی بت جمال بتکده قندهار یافت

هر زینتی که گم شده بود از زمین باغ

جوینده با طراوت فصل بهار یافت

جادوست چار طبع که چندین هزار نقش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه