گنجور

 
اهلی شیرازی

گر با تو نیم دولتم ایشوخ بس است این

کز دور مرا بینی و گویی چه کس است این

گفتی که شبت ناله بسی پست برآید

مارا نفسی نیست مگر هم نفس است این

پروانه تواند برخ شمع نظر دوخت

ای مردمک دیده نه کار مگس است این

جز مردن و کشتن سخن از عشق نگویم

تا خلق نگویند که صاحب هوس است این

اهلی بدعا باز چه دارد اجل از خود

چون در شب هجران تو فریادرس است این

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

بنشین نفسی کز همه لطف تو بس است این

بستان که ز جانم نفس باز پس است این

در هستی من چند زنی شعله هجران

آخر دل و جان است، نه خاشاک و خس است این

گفتم که گزیدم لب چون قند تو در خواب

[...]

جامی

بیمار غمت را نفس بازپس است این

پاس نفسش دار که آخر نفس است این

بی واسطه گفت زبان پرسش او کن

کش واسطه رحمت جاوید بس است این

ای بوالهوس از معرکه عشق و ملامت

[...]

عرفی

هنگام و دم نزغ، خراب نقس است این

این حالت نزع است، دلم را هوس است این

می آیی و در خرمن ما می زنی آتش

در طعنه میندیش، که خاشاک خس است این

طوطی چو رود سوی شکر تلخ دهانان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه