گنجور

 
اهلی شیرازی

تا کی خمار محنت آن سیمبر کشم

او می خورد بمردم و من دردسر کشم

درد مرا بغیر چه نسبت که مدعی

خار از قدم بر آرد و من از جگر کشم

ظاهر شود خرابی عالم ز سیل اشک

روزی که من گلیم خود از آب برکشم

من مست خود مرادم و ناصح مرا ز می

چندانکه منع بیش کند بیشتر کشم

گر نوشم از سفال سگان تو دردیی

بهتر ز آب خضر که از جام زرکشم

بعد از هزار سال که یکجام دادیم

بختم امان نداد که جام دگر کشم

اهلی بهل که ناوک او در دلم بود

حیف است تیر یار که از دل بدر کشم

 
 
 
زنده‌رود
مسعود سعد سلمان

ای بخت بد که هیچ نبودم من از تو شاد

هر لحظه ای ز زخم تو درد دگر کشم

بس آب گرم و باد خنک هر شبی که من

از دیدگان ببارم و از سینه برکشم

یا پاره کن به قهر گریبان عمر من

[...]

نظیری نیشابوری

زین غم نه گریه آید و نی ناله برکشم

سخت است حال مشکل اگر تا سحر کشم

غایب نگشته از نظر از پا درآمدم

من آن نیم که رنج فراق سفر کشم

آن بلبل ندیده بهارم که انتظار

[...]

کلیم

چون در مصاف حادثه آه از جگر کشم

تیغم نمی‌برد به چه امّید برکشم

از گریه کور گشتم و بینایی‌ام به جاست

هر لحظه رشتهٔ مژه را در گهر کشم

عمرم به باغبان نخل قدش گذشت

[...]

ساغر کنگاوری

تا کی جفا ز دست تو بیدادگر کشم

رفتم که رخت از سر کویت به در کشم

صیاد تا به چند من از حسرت چمن

در گوشه قفس سر خود زیر پر کشم

با یاد سنبل و گل رخسار زلف تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه