گنجور

 
اهلی شیرازی

هر چند از وصالت ای آفتاب دورم

یکذره نیست هرگز در دوستی قصورم

چندان رخ تو دیدم کز دیده در دل آمد

اکنون بدیده دل می بینم و صبورم

در غیبت از خیالت جانم حضور دارد

چون در حضورت آیم از غیر بیحضورم

امروز ای پریرخ کز حسن آفتابی

در سایه توام من از خود مساز دورم

از سوز عشق اهلی دل زنده شد چو شمعم

روزی که هم بمیرم خیزد ز خاک نورم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

از دست دل بر آنم کز جان خود بشورم

بیرون جهم که باشد خون با گوزن و گورم

دیوانه ام من، ای دل، زان شمع یادم آور

کاتش زنم جهان را، ناگه اگر بشورم

ذوق خرد نجویم کز غم کشان عشقم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه