گنجور

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶

 

ای دل، فلک سفله کجمدار استصد بیم خزانش بهر بهار است
باغی که در آن آشیانه کردیمنزلگه صیاد جانشکار است
از بدسری روزگار بی باکغمگین مشو ایدوست، روزگار است
یغماگر افلاک، سخت بازوستدردی کش ایام، هوشیار است
افسانهٔ نوشیروان و داراورد سحر قمری و هزار است
ز ایوان مدائن هنوز پیدابس قصهٔ پنهان و آشکار است
اورنگ شهی بین که پاسبانشزاغ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰

 

شالودهٔ کاخ جهان بر آبستتا چشم بهم بر زنی خرابست
ایمن چه نشینی درین سفینهکاین بحر همیشه در انقلابست
افسونگر چرخ کبود هر شبدر فکرت افسون شیخ و شابست
ای تشنه مرو، کاندرین بیابانگر یک سر آبست، صد سرابست
سیمرغ که هرگز بدام نیاددر دام زمانه کم از ذبابست
چشمت بخط و خال دلفریب استگوشت بنوای دف و ربابست
تو بیخود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱

 

آنکس که چو سیمرغ بی نشانستاز رهزن ایام در امانست
ایمن نشد از دزد جز سبکباربر دوش تو این بار بس گرانست
اسبی که تو را میبرد بیک عمربنگر که بدست که‌اش عنانست
مردم‌کشی دهر، بی سلاح استغارتگری چرخ، ناگهانست
خودکامی افلاک آشکار استاز دیدهٔ ما خفتگان نهانست
افسانهٔ گیتی نگفته پیداستافسونگریش روشن و عیانست
هر غار و شکافی بدامن کوهبا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی