گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۱۵

 

ای مرهم ریش و مونس جانمچندین به مفارقت مرنجانم
ای راحت اندرون مجروحمجمعیت خاطر پریشانم
گویند بدار دستش از دامنتا دست بدارد از گریبانم
آن کس که مرا به باغ می‌خواندبی روی تو می‌برد به زندانم
وین طرفه که ره نمی‌برم پیشتوز پیش تو ره به در نمی‌دانم
یک روز به بندگی قبولم کنروز دگرم ببین که سلطانم
ای گلبن بوستان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۳۴

 

دیدی که وفا به جا نیاوردیرفتی و خلاف دوستی کردی
بیچارگیم به چیز نگرفتیدرماندگیم به هیچ نشمردی
من با همه جوری از تو خشنودمتو بی گنهی ز من بیازردی
خود کردن و جرم دوستان دیدنرسمیست که در جهان تو آوردی
نازت ببرم که نازک اندامیبارت بکشم که نازپروردی
ما را که جراحت است خون آیددرد تو چنم که فارغ از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۱۲

 

جمعی که تو در میان ایشانیزآن جمع به در بود پریشانی
ای ذات شریف و شخص روحانیآرام دلی و مرهم جانی
خرم تن آن که با تو پیونددوآن حلقه که در میان ایشانی
من نیز به خدمتت کمر بندمباشد که غلام خویشتن خوانی
بر خوان تو این شکر که می‌بینمبی فایده‌ای مگس که می‌رانی
هر جا که تو بگذری بدین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی