گنجور

اقبال لاهوری » پیام مشرق » عشق

 

فکرم چو به جستجو قدم زد

در دیر شد و در حرم زد

در دشت طلب بسی دویدم

دامن چون گرد باد چیدم

پویان بی خضر سوی منزل

بر دوش خیال بسته محمل

جویای می و شکسته جامی

چون صبح به باد چیده دامی

پیچیده بخود چو موج دریا

آواره چو گرد باد صحرا

عشق تو دلم ربود ناگاه

از کار گره گشود ناگاه

آگاه ز هستی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » خرده (۲)

 

دردانه ادا شناس دریاست

از گردش آسیا چه داند؟


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » خوشتر ز هزار پارسائی

 

خوشتر ز هزار پارسائی

گامی به طریق آشنائی

در سینهٔ من دمی بیاسای

از محنت و کلفت خدائی

ما را ز مقام ما خبر کن

مائیم کجا و تو کجائی

آن چشمک محرمانه یاد آر

تا کی به تغافل آزمائی

دی ماه تمام گفت با من

در ساز به داغ نارسائی

خوش گفت ولی حرام کردند

در مذهب عاشقان جدائی

پیش تو نهاده ام دل خویش

شاید که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری