گنجور

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۶

 

یک بار بی خبر به شبستان من درآچون بوی گل، نهفته به این انجمن درآ
از دوریت چو شام غریبان گرفته‌ایماز در گشاده‌روی چو صبح وطن درآ
مانند شمع، جامهٔ فانوس شرم رابیرون در گذار و به این انجمن درآ
دست و دلم ز دیدنت از کار رفته استبند قبا گشوده به آغوش من درآ
آیینه را ز صحبت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۷

 

دانسته‌ام غرور خریدار خویش راخود همچو زلف می‌شکنم کار خویش را
هر گوهری که راحت بی‌قیمتی شناختشد آب سرد، گرمی بازار خویش را
در زیر بار منت پرتو نمی‌رویمدانسته‌ایم قدر شب تار خویش را
زندان بود به مردم بیدار، مهد خاکدر خواب کن دو دیدهٔ بیدار خویش را
هر دم چو تاک بار درختی نمی‌شویمچو سرو بسته‌ایم به دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۹

 

سودا به کوه و دشت صلا می‌دهد مراهر لاله‌ای پیاله جدا می‌دهد مرا
باغ و بهار من نفس آرمیده استبیماری نسیم، شفا می‌دهد مرا
سیرست چشم شبنم من، ورنه شاخ گلآغوش باز کرده صلا می‌دهد مرا
آن سبزه‌ام که سنگدلی‌های روزگاردر زیر سنگ نشو و نما می‌دهد مرا
در گوش قدردانی من حلقهٔ زرستهر کس که گوشمال بجا می‌دهد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰

 

گر قابل ملال نیم، شاد کن مراویران اگر نمی‌کنی آباد کن مرا
حیف است اگر چه کذب رود بر زبان تواز وعدهٔ دروغ، دلی شاد کن مرا
پیوسته است سلسلهٔ خاکیان به همبر هر زمین که سایه کنی، یاد کن مرا
شاید به گرد قافلهٔ بیخودان رسمای پیر دیر، همتی امداد کن مرا
گشته است خون مرده جهان ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴

 

طاقت کجاست روی عرقناک دیده را؟آرام نیست کشتی طوفان رسیده را
بی حسن نیست خلوت آیینه‌مشربانمعشوق در کنار بود پاک دیده را
یاد بهشت، حلقهٔ بیرون در بوددر تنگنای گوشهٔ دل آرمیده را
ما را مبر به باغ که از سیر لاله‌زاریک داغ صد هزار شود داغدیده را
با قد خم ز عمر اقامت طمع مداردر آتش است نعل، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷

 

عمری است حلقهٔ در میخانه‌ایم مادر حلقهٔ تصرف پیمانه‌ایم ما
از نورسیدگان خرابات نیستیمچون خشت، پا شکستهٔ میخانه‌ایم ما
مقصود ما ز خوردن می نیست بی غمیاز تشنگان گریهٔ مستانه‌ایم ما
در مشورت اگر چه گشاد جهان ز ماستسرگشته‌تر ز سبحهٔ صد دانه‌ایم ما
گر از ستاره سوختگان عمارتیمچون جغد، خال گوشهٔ ویرانه‌ایم ما
از ما زبان خامهٔ تکلیف کوته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹

 

خجلت ز عشق پاک گهر می‌بریم مااز آفتاب دامن تر می‌بریم ما
یک طفل شوخ نیست درین کشور خرابدیوانگی به جای دگر می‌بریم ما
فیضی که خضر یافت ز سرچشمهٔ حیاتدلهای شب ز دیدهٔ تر می‌بریم ما
حیرت مباد پردهٔ بینایی کسی!در وصل، انتظار خبر می‌بریم ما
با مشربی ز ملک سلیمان وسیع‌تردر چشم تنگ مور بسر می‌بریم ما
هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲

 

دایم ز خود سفر چو شرر می‌کنیم مانقد حیات صرف سفر می‌کنیم ما
سالی دو عید مردم هشیار می‌کننددر هر پیاله عید دگر می‌کنیم ما
در پاکی گهر ز صدف دست برده‌ایمآبی که می‌خوریم گهر می‌کنیم ما
چون گردباد، نیش دو صد خار می‌خوریمگر جامه از غبار به بر می‌کنیم ما
وا می‌کنیم غنچهٔ دل را به زور آهخون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹

 

دیوانهٔ خموش به عاقل برابرستدریای آرمیده به ساحل برابرست
در وصل و هجر، سوختگان گریه می‌کننداز بهر شمع، خلوت و محفل برابرست
دست از طلب مدار که دارد طریق عشقاز پافتادنی که به منزل برابرست
گردی که خیزد از قدم رهروان عشقبا سرمهٔ سیاهی منزل برابرست
دلگیر نیستم که دل از دست داده‌امدلجویی حبیب به صد دل برابرست
صائب ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳

 

مرگ سبکروان طلب، آرمیدن استچون نبض، زندگانی ما در تپیدن است
در شاهراه عشق ز افتادگی مترسکز پا فتادن تو به منزل رسیدن است
از قاصدان شنیدن پیغام دوستانگل را به دست دیگری از باغ چیدن است
نومیدیی که مژدهٔ امید می‌دهداز روی ناز نامهٔ عاشق دریدن است
چون شیر مادرست مهیا اگرچه رزقاین جهد و کوشش تو به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴

 

باد بهار مرهم دلهای خسته استگل مومیایی پر و بال شکسته است
شاخ از شکوفه پنبه سرانجام می‌کنداز بهر داغ لاله که در خون نشسته است
وقت است اگر ز پوست بر آیند غنچه‌هاشیر شکوفه زهر هوا را شکسته است
زنجیریی است ابر که فریاد می‌کنددیوانه‌ای است برق که از بند جسته است
پایی که کوهسار به دامن شکسته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸

 

موج شراب و موجهٔ آب بقا یکی استهر چند پرده‌هاست مخالف، نوا یکی است
خواهی به کعبه رو کن و خواهی به سومناتاز اختلاف راه چه غم، رهنما یکی است
این ما و من نتیجهٔ بیگانگی بودصد دل به یکدگر چو شود آشنا، یکی است
در چشم پاک بین نبود رسم امتیازدر آفتاب، سایهٔ شاه و گدا یکی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴

 

بار غم از دلم می گلرنگ برنداشتاین سیل هرگز از ره من سنگ برنداشت
از شور عشق، سلسله‌جنبان عالمممرغی مرا ندید که آهنگ برنداشت
شد کهربا به خون جگر لعل آبداراز می خزان چهرهٔ ما رنگ برنداشت
یارب شود چو دست سبو، خشک زیر سر!دستی که در شکستن من سنگ برنداشت
چون برگ لاله گرچه به خون غوطه‌ها زدیمبخت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸

 

دنبال دل کمند نگاه کسی مباداین برق در کمین گیاه کسی مباد
از انتظار، دیدهٔ یعقوب شد سفیدهیچ آفریده چشم به راه کسی مباد
از توبهٔ شکسته، زمین گیر خجلتماین شیشهٔ شکسته به راه کسی مباد
یا رب که هیچ دیده ز پرواز بی محلمنت‌پذیر از پر کاه کسی مباد
لرزد دلم ز قامت خم همچو برگ بیددیوار پی‌گسسته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴

 

مکتوب من به خدمت جانان که می‌برد؟برگ خزان رسیده به بستان که می‌برد؟
دیوانه‌ای به تازگی از بند جسته استاین مژده را به حلقهٔ طفلان که می‌برد؟
اشک من و توقع گلگونهٔ اثر؟طفل یتیم را به گلستان که می‌برد؟
جز من که باغ خویشتن از خانه کرده‌امدر نوبهار سر به گریبان که می‌برد؟
هر مشکلی که هست، گرفتم گشود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰

 

گردنکشی به سرو سرافراز می‌رسدآزاده را به عالمیان ناز می‌رسد
هرچند بی‌صداست چو آیینه آب عمراز رفتنش به گوش من آواز می‌رسد
یعقوب چشم باخته را یافت عاقبتآخر به کام خویش، نظر باز می رسد
خون گریه می‌کند در و دیوار روزگاردیگر کدام خانه برانداز می‌رسد؟
از دوستان باغ، درین گوشهٔ قفسگاهی نسیم صبح به من باز می‌رسد
این شیشه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱

 

هر ساغری به آن لب خندان نمی‌رسدهر تشنه‌لب به چشمهٔ حیوان نمی‌رسد
کار مرا به مرگ نخواهد گذاشت عشقاین کشتی شکسته به طوفان نمی‌رسد
وقت خوشی چو روی دهد مغتنم شماردایم نسیم مصر به کنعان نمی‌رسد
کوتاهی از من است نه از سرو ناز مندست ز کار رفته به دامان نمی‌رسد
آه من است در دل شبهای انتظارطومار شکوه‌ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲

 

شوق می از بهار گل‌اندام تازه شدپیوند بوسه‌ها به لب جام تازه شد
از چهرهٔ گشادهٔ سیمین‌بران باغآغوش‌سازی طمع خام تازه شد
زان بوسه‌های‌تر که به شبنم ز گل رسیدامید من به بوسه و پیغام تازه شد
میلی که داشتند حریفان به نقل و میاز چشمک شکوفهٔ بادام تازه شد
از نوبهار، سبزهٔ مینا کشید قداز آ ب تلخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵

 

از جلوهٔ تو برگ ز پیوند بگسلدنشو و نما ز نخل برومند بگسلد
طفل از نظارهٔ تو ز مادر شود جدامادر ز دیدن تو ز فرزند بگسلد
دامن کشان ز هر در باغی که بگذریاز ریشه سرو رشتهٔ پیوند بگسلد
چون نی نوازشی به لب خویش کن مرازان پیشتر که بند من از بند بگسلد
این رشتهٔ حیات که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷

 

نه آسمان سبوکش میخانهٔ توانددر حلقهٔ تصرف پیمانهٔ تواند
چندان که چشم کار کند در سواد خاکمردم خراب نرگس مستانهٔ تواند
گردنکشان شیشه و افتادگان جامدر زیر دست ساقی میخانهٔ تواند
آن خسروان که روز بزرگی کنند خرجچون شب شود، گدای در خانهٔ تواند
ما خود چه ذره‌ایم، که خورشید طلعتانبا روی آتشین همه پروانهٔ تواند
صائب بگو، که پرده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸

 

دل را کجا به زلف رسا می‌توان رساند؟این پا شکسته را به کجا می‌توان رساند؟
سنگین دلی، وگرنه ازان لعل آبدارصد تشنه را به آب بقا می‌توان رساند
در کاروان بیخودی ما شتاب نیستخود را به یک دو جام به ما می‌توان رساند
از خود بریده بر سر آتش نشسته‌ایمما را به یک نگه به خدا می‌توان رساند
دامان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰

 

طی شد زمان پیری و دل داغدار ماندصیقل شکست و آینه‌ام در غبار ماند
چون ریشهٔ درخت که ماند به جای خویششد زندگی و طول امل برقرار ماند
خواهد گرفت دامن گل را به خون مااین آشیانه‌ای که ز ما یادگار ماند
ناخن نزد کسی به دل سر به مهر مااین غنچه ناشکفته برین شاخسار ماند
دست من از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴

 

این غافلان که جود فراموش کرده‌اندآرایش وجود فراموش کرده‌اند
آه این چه غفلت است که پیران عهد مابا قد خم سجود فراموش کرده‌اند
آن نور غیب را که جهان روشن است ازواز غایت شهود فراموش کرده‌اند
از ما اثر مجوی که رندان پاکبازعنقاصفت، نمود فراموش کرده‌اند
جانها هوای عالم بالا نمی‌کننداین شعله‌ها صعود فراموش کرده‌اند
یاد جماعتی ز عزیزان بخیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵

 

دل را نگاه گرم تو دیوانه می‌کندآیینه را رخ تو پریخانه می‌کند
دل می‌خورد غم من و من می‌خورم غمشدیوانه غمگساری دیوانه می‌کند
آزادگان به مشورت دل کنند کاراین عقده کار سبحهٔ صددانه می‌کند
ای زلف یار، سخت پریشان و درهمیدست بریدهٔ که ترا شانه می‌کند؟
غافل ز بیقراری عشاق نیست حسنفانوس پرده‌داری پروانه می‌کند
یاران تلاش تازگی لفظ می‌کنندصائب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷

 

از پختگی است گر نشد آواز ما بلندکی از سپند سوخته گردد صدا بلند؟
سنگین نمی‌شد اینهمه خواب ستمگرانگر می‌شد از شکستن دلها صدا بلند
هموار می‌شود به نظر بازکردنیقصری که چون حباب شود از هوا بلند
رحمی به خاکساری ما هیچ‌کس نکردتا همچو گردباد نشد گرد ما بلند
از جوهری نگین به نگین دان شود سواراز آشنا شود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی