گنجور

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳

 

پیرانه‌سر همای سعادت به من رسیدوقت زوال، سایهٔ دولت به من رسید
پیمانه‌ام ز رعشهٔ پیری به خاک ریختبعد از هزار دور که نوبت به من رسید
بی‌آسیا ز دانه چه لذت برد کسی؟دندان نمانده بود چو نعمت به من رسید
شد مهربان سپهر به من آخر حیاتدر وقت صبح، خواب فراغت به من رسید
صافی که بود قسمت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹

 

صد گل به باد رفت و گلابی ندید کسصد تاک خشک گشت و شرابی ندید کس
با تشنگی بساز که در ساغر سپهرغیر از دل گداخته، آبی ندید کس
طی شد جهان و اهل دلی از جهان نخاستدریا به ته رسید و سحابی ندید کس
این ماتم دگر، که درین دشت آتشیندل آب گشت و چشم پر آبی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱

 

پیش از خزان به خاک فشاندم بهار خویشمردان به دیگری نگذارند کار خویش
چون شیشهٔ شکسته و تاک بریده‌امعاجز به دست گریهٔ بی‌اختیار خویش
از وقت تنگ، چون گل رعنا درین چمنیک کاسه کرده‌ایم خزان و بهار خویش
انجم به آفتاب شب تیره را رسانددارم امیدها به دل داغدار خویش
سنگ تمام در کف اطفال هم نماندآخر جنون ناقص […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳

 

سیراب در محیط شدم ز آبروی خویشدر پای خم ز دست ندادم سبوی خویش
در حفظ آبرو ز گهر باش سخت‌ترکاین آب رفته باز نیاید به جوی خویش
خاک مراد خلق شود آستانه‌اشهر کس که بگذرد ز سر آرزوی خویش
از نوبهار عمر وفایی نیافتمچون گل مگر گلاب کنم رنگ و بوی خویش
از مهلت زمانهٔ دون در کشاکشمترسم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵

 

تا چند گرد کعبه بگردم به بوی دل؟تا کی به سینه سنگ زنم ز آرزوی دل؟
افتد ز طوف کعبه و بتخانه در بدرسرگشته‌ای که راه نیابد به کوی دل
ساحل ز جوش سینهٔ دریاست بی خبربا زاهدان خشک مکن گفتگوی دل
در هر شکست، فتح دگر هست عشق راپر می‌شود ز سنگ ملامت سبوی دل
طفل بهانه‌جو جگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶

 

رفتی و در رکاب تو رفت آبروی گلچون سایه در قفای تو افتاد بوی گل
ناز دم مسیح گران است بر دلماین خار را نگر که گرفته است خوی گل
آبی نزد بر آتش بلبل درین بهارخالی است از گلاب مروت سبوی گل
از گلشنی که دست تهی می‌رود نسیمپر کرده‌ام چو غنچه گریبان ز بوی گل
شرم رمیده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹

 

از روی نرم، سرزنش خار می‌کشمچون گل ز حسن خلق خود آزار می‌کشم
آزاده‌ام، مرا سر و برگ لباس نیستاز مغز خود گرانی دستار می‌کشم
هر چند شمع راهروانم چو آفتاباز احتیاط دست به دیوار می‌کشم
آیینه پاک کرده‌ام از زنگ قیل و قالاز طوطیان گرانی زنگار می‌کشم
نازی که داشتم به پدر چون عزیز مصردر غربت این زمان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹

 

ما از امیدها همه یکجا گذشته‌ایماز آخرت بریده ز دنیا گذشته‌ایم
از ما مجو تردد خاطر که عمرهاستکز آرزوی وسوسه فرما گذشته‌ایم
گشته است در میانه روی عمر ما تمامما از پل صراط همین جا گذشته‌ایم
عزم درست کار پر و بال می‌کندبا کشتی شکسته ز دریا گذشته‌ایم
از نقش پای ما سخنی چند چون قلممانده است یادگار به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰

 

ما هوش خود با بادهٔ گلرنگ داده‌ایمگردن چو شیشه بر خط ساغر نهاده‌ایم
بر روی دست باد مرادست سیر ماچون موج تا عنان به کف بحر داده‌ایم
یک عمر همچو غنچه درین بوستانسراخون خورده‌ایم تا گره دل گشاده‌ایم
از زندگی است یک دو نفس در بساط ماچون صبح ما ز روز ازل پیر زاده‌ایم
بر هیچ خاطری ننشسته است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱

 

ما نقش دلپذیر ورق‌های ساده‌ایمچون داغ لاله از جگر درد زاده‌ایم
با سینهٔ گشاده در آماجگاه خاکبی‌اضطراب همچو هدف ایستاده‌ایم
بر دوستان رفته چه افسوس می‌خوریم؟با خود اگر قرار اقامت نداده‌ایم
پوشیده نیست خردهٔ راز فلک ز ماچون صبح ما دوبار درین نشاه زاده‌ایم
چون غنچه در ریاض جهان، برگ عیش مااوراق هستیی است که بر باد داده‌ایم
ای زلف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳

 

ما نقل باده را ز لب جام کرده‌ایمعادت به تلخکامی از ایام کرده‌ایم
دانسته‌ایم بوسه زیاد از دهان ماستصلح از دهان یار به پیغام کرده‌ایم
از ما متاب روی، که از آه نیم شببسیار صبح آینه را شام کرده‌ایم
سازند ازان سیاه رخ ما، که چون عقیقهموار خویش را ز پی نام کرده‌ایم
ما همچو آدم از طمع خام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴

 

ما گل به دست خود ز نهالی نچیده‌ایمدر دست دیگران گلی از دور دیده‌ایم
چون لاله، صاف و درد سپهر دو رنگ رادر یک پیاله کرده و بر سر کشیده‌ایم
نو کیسهٔ مصیبت ایام نیستیمچون صبحدم هزار گریبان دریده‌ایم
روی از غبار حادثه درهم نمی‌کشیمما ناف دل به حلقهٔ ماتم بریده‌ایم
دل نیست عقده‌ای که گشاید به زور فکربیهوده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵

 

ما رخت خود به گوشهٔ عزلت کشیده‌ایمدست از پیاله، پای ز صحبت کشیده‌ایم
مشکل به تازیانهٔ محشر روان شودپایی که ما به دامن عزلت کشیده‌ایم
گردیده است سیلی صرصر به شمع مادامان هر که را به شفاعت کشیده‌ایم
صبح وطن به شیر مگر آورد برونزهری که ما ز تلخی غربت کشیده‌ایم
گردیده است آب دل ما ز تشنگیتا قطره‌ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶

 

ما گر چه در بلندی فطرت یگانه‌ایمصد پله خاکسارتر از آستانه‌ایم
درگلشنی که خرمن گل می‌رود به باددر فکر جمع خار و خس آشیانه‌ایم
از ما مپرس حاصل مرگ و حیات رادر زندگی، به خواب و به مردن، فسانه‌ایم
چون صبح، زیر خیمهٔ دلگیر آسماندر آرزوی یک نفس بی‌غمانه‌ایم
چون زلف، هر که را که فتد کار در گرهبا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹

 

ما اختیار خویش به صهبا گذاشتیمسر بر خط پیاله چو مینا گذاشتیم
آمد چو موج، دامن ساحل به دست ماتا اختیار خویش به دریا گذاشتیم
از جبههٔ گشاده گرانی رود ز دلچون کوه سر به دامن صحرا گذاشتیم
چون سیل، گرد کلفت ما هر قدم فزودتا پای در خرابهٔ دنیا گذاشتیم
از دست رفت دل به نظر باز کردنیاین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰

 

ما خنده را به مردم بی‌غم گذاشتیمگل را به شوخ چشمی شبنم گذاشتیم
قانع به تلخ و شور شدیم از جهان خاکچون کعبه دل به چشمهٔ زمزم گذاشتیم
مردم به یادگار اثرها گذاشتندما دست رد به سینهٔ عالم گذاشتیم
چیزی به روی هم ننهادیم در جهانجز دست اختیار که بر هم گذاشتیم
دادند اگر عنان دو عالم به دست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷

 

ما تازه روی چون صدف از دانهٔ خودیمخرسند از محیط به پیمانهٔ خودیم
ما را غریبی از وطن خود نمی‌برددر کعبه‌ایم و ساکن بتخانهٔ خودیم
از هوش می‌رویم به گلبانگ خویشتندر خواب نوبهار ز افسانهٔ خودیم
نوبت به کینه جویی دشمن نمی‌دهیمسنگی گرفته در پی دیوانهٔ خودیم
در بوم این سیاه دلان جغد می‌شویمورنه همای گوشهٔ ویرانهٔ خودیم
گرد گنه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸

 

ما در شکست گوهر یکدانهٔ خودیمسنگ ملامت دل دیوانهٔ خودیم
چون بلبل از ترانهٔ خود مست می‌شویمما غافلان به خواب ز افسانهٔ خودیم
در خون نشسته‌ایم ز رنگینی خیالچون لاله دلسیاه ز پیمانهٔ خودیم
گیریم گل در آب به تعمیر دیگرانهر چند سیل گوشهٔ ویرانهٔ خودیم
دست فلک کبود شد از گوشمال و مامشغول خاکبازی طفلانهٔ خودیم
ما چون کمان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲

 

ما درد را به ذوق می ناب می‌کشیماز آه سر منت مهتاب می‌کشیم
از حیف و میل، پلهٔ میزان ما تهی استاز سنگ، ناز گوهر سیراب می‌کشیم
پاکی است شرط صحبت پاکیزه گوهرانپیش از پیاله دست و دهن آب می‌کشیم!
بر خاک تشنه جرعه فشانی عبادت استما باده را به گوشهٔ محراب می‌کشیم
ترسانده است دولت بیدار، چشم مااز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷

 

ما کنج دل به روضهٔ رضوان نمی‌دهیماین گوشه را به ملک سلیمان نمی‌دهیم
خاک مراد ماست دل خاکسار ماتصدیع آستان بزرگان نمی‌دهیم
بی‌آبرو، حیات ابد زهر قاتل استما آبرو به چشمهٔ حیوان نمی‌دهیم
از مفسلی، کفایت ما چون ده خراباین بس، که باج و خرج به سلطان نمی‌دهیم
یوسف به سیم قلب فروشی نه کار ماستاز دست، نقد وقت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱

 

بوی گل و نسیم صبا می‌توان شدنگر بگذری ز خویش، چها می‌توان شدن
شبنم به آفتاب رسید از فتادگیبنگر که از کجا به کجا می‌توان شدن
چوگان مشو که از تو خورد زخم بر دلیتا همچو گوی بی سر و پا می‌توان شدن
زنهار تا گره نشوی بر جبین خاکدرفرصتی که عقده‌گشا می‌توان شدن
دوری ز دوستان سبکروح مشکل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴

 

ساقی دمید صبح، علاج خمار کنخورشید را ز پردهٔ شب آشکار کن
رنگ شکسته می‌شکند شیشه در جگراز می خزان چهرهٔ ما را بهار کن
فیض صبوح پا به رکاب است، زینهاراین سیل را به رطل گران پایدار کن
شرم از حضور مرده‌دلان جهان مداراین قوم را تصور سنگ مزار کن
درد پیاله‌ای به گریبان خاک ریزسنگ و سفال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵

 

با حلقهٔ ارادت ساغر به گوش کنیا عاقلانه ترک در میفروش کن
چون می درین دو هفته که محبوس این خمیسرجوش زندگانی خود صرف جوش کن
بسیار نازک است سخنهای عاشقانبگذار گوش را و سرانجام هوش کن
چون صبح، در پیالهٔ زرین آفتابخونابه‌ای که می‌دهد ایام، نوش کن
از روی تلخ توست چنین مرگ ناگواراین زهر را به جبههٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲

 

ای شمع طور از آتش حسنت زبانه‌ایعالم به دور زلف تو زنجیر خانه‌ای
شد سبز و خوشه کرد و به خرمن کشید رختزین بیشتر چگونه کند سعی، دانه‌ای؟
از هر ستاره، چشم بدی در کمین ماستبا صد هزار تیر چه سازد نشانه‌ای؟
چون باد صبح، رزق من از بوی گل بودمرغ قفس نیم که بسازم به دانه‌ای
ناف مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰

 

دایم ستیزه با دل افگار می‌کنیبا لشکر شکسته چه پیکار می‌کنی؟
ای وای اگر به گربهٔ خونین برون دهمخونی که در دلم تو ستمکار می‌کنی
شرمنده نیستی که به این دستگاه حسندل می‌بری ز مردم و انکار می‌کنی؟
یوسف به خانه روی ز بازار می‌کندهر گه ز خانه روی به بازار می‌کنی
چشم بدت مباد، که با چشم نیمخواببر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی