گنجور

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲ - مسافر مجنون

 

رفتم و بیشم نبود روی اقامتوعده دیدار گو بمان به قیامت
گر تو قیامت به وعده دور نخواهییک نظرم جلوه کن بدان قد و قامت
بانگ اذان است و چشم مست تو بینمدر خم محراب ابروان به امامت
قصر نمازت چه ای مسافر مجنونکعبه لیلی است قصد کن به اقامت
در همه عالم علم به عشق و جنونیگو بشناسندت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار