گنجور

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۶

 

طال اللّیالی بَعدَکُم و اَبیَضَّ عَینی مِن بُکا
یا حَبّذا اَیّا مَنا فی وَصلکم یا حَبّذا
آه از غم آن خوش پسر کز هجرا و عمرم بسر
رفت و نیامد زو خبر جز حسرت و رنج و عَنا
اندر فراق دلبرم حیران شد این دل در برَم
از دست او گر جان برم‌ گویم هنیئاً مرحبا
دوش ‌آن نگارین روی من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۱۹

 

ای ساربان منزل مکن جز در دیار یار من
تا یک زمان زاری‌ کنم بر رَبع ‌وَ اطلال و دِمَن
رَبع از دلم پرخون‌ کنم خاک دمن‌ گلگون کنم
اطلال را جیحون ‌کنم از آب چشم خویشتن
از روی یار خرگهی ایوان همی بینم تهی
وز قد آن سرو سهی خالی همی بینم چمن
بر جای رطل و جام می‌، گوران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۷۷

 

چون‌کرد پیش‌آهنگ را در زیر محمل ساربان
بر پشت پیش‌آهنگ شد از خیمه شمع کاروان
آن چون مه ناکاسته چون ‌گلبن پیراسته
همحون بهشت آراسته روشن چو خرم بوستان
صافی تن او نسترن بویا بر او یاسمن
نازان قد او نارون رنگین لب او ناردان
آن مایهٔ حُسن و لَطَف چون دُرّ پاک اندر صدف
چون آفتاب اندر شرف در مهد عالی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » ترجیعات » شمارهٔ ۱

 

عاشق شدم به ان بت عیار چون کنم
صَعب‌ است کار چارهٔ این کار چون کنم
در عمر خویش باخته‌ام عشق چند بار
هر بار صبر داشتم این بار چون‌ کنم
دل را به بند عشق گرفتار کرده‌ام
جان را به دست هجر گرفتار چون‌ کنم
گوید مرا که در غم و تیمار صبر کن
بیهوده صبر در غم و تیمار چون‌ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قطعات » شمارهٔ ۲۳

 

از سروران باستان، وز مهتران عصر ما
کردند نازش چار قوم از چار تن تا روز دین
ایرانیان از رستم و عباسیان از معتصم
سلجوقیان از سنجر و اسحاقیان از صدر دین


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی