گنجور

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۶

 

مستانه ساقی از در در آمد
از دولت او کارم بر آمد
جان گرامی کردم فدایش
عمر عزیزم خوش بر سر آمد
خورشید حسنش خوش بر سر آمد
سرو روانش چون در بر آمد
استغفرالله از توبه کردن
بود آن گناهی از من گر آمد
از مجلس ما زاهد روان شد
ساقی سرمست از در درآمد
مستانه جامی پر می به من داد
صد بارم از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۶

 

از جام عشقش مست مدامم
ایمن ز خاصم فارغ ز عامم
ساقی ذوقش با دل حریفست
جانان شرابست جانست جامم
گر عشق بازی از من بیاموز
ور ذوق خواهی می خوان کلامم
در زهد اگر چه کامل نباشم
در عشقبازی رند تمامم
تا بنده گشتم تابنده گشتم
سلطان عشقش از جان غلامم
بی عشق جانان جانم چه باشد
بی درد دل من آخر کدامم
باده به پاداش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی