گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۳

 

دل من که باشد که تو را نباشدتن من کی باشد که فنا نباشد
فلکش گرفتم چو مهش گرفتمچه زنند هر دو چو ضیا نباشد
به درون جنت به میان نعمتچه شکنجه باشد چو لقا نباشد
چو تو عذر خواهی گنه و جفا راچه کند جفاها که وفا نباشد
چو خطا تو گیری به عتاب کردنچه کند دل و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۱

 

تو چنین نبودی تو چنین چراییچه کنی خصومت چو از آن مایی
دل و جان غلامت چو رسد سلامتتو دو صد چنین را صنما سزایی
تو قمرعذاری تو دل بهاریتو ملک نژادی تو ملک لقایی
فلک از تو حارس زحل از تو فارسز برای آن را که در این سرایی
دل خسته گشته چو قدح شکستهتو چو گم شدستی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۳

 

نه ز عاقلانم که ز من بگیریخردم تو بردی، چه ز من بگیری؟!
نخرم فلک را، بدو حسبه واللهمن اگر حقیرم، نکنم حقیری
چو گشاده دستم، چو ز باده مستمبده ای برادر قدح فقیری
نه حیات خواهم، نه زکات خواهمکه اگر بمیرم، نکنم امیری
چو تو عقل داری، بگریز از منهله دور از من، مکن این دلیری
وگر آشنایی، تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی