گنجور

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۷

 

صنما چرا نقاب از رخ خود نمیگشائی
زکه رخ نهفته داری ز‌چه رو نمینمائی
برخت چو کس نگاهی نفکند غیر دیده
چه شوی نهان ز دیده که ت عین دیده بانی
چو دل از منی و مائی نگذشت شد عیانش
که توئی و اوئی و توئی من و مائی
به‌هزار دیده خواهم که نظر کنم برویت
به‌هزار کسوت ای‌جان چو تو هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی