گنجور

حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۵۹۵

 

زندگی در جمع سامان رفت، حیف
صبح در خواب پریشان رفت، حیف
دانه اشکی نیفشاندیم ما
عمر چون سیل بهاران رفت، حیف
نور جان در ظلمت آباد بدن
چون چراغ زیر دامان رفت، حیف
از بیابان رفت تا مجنون ما
شوخی از چشم غزالان رفت، حیف
می شدی بتخانه ها تعمیر کرد
مشت خاک ما به جولان رفت، حیف
شیشه ها شد از می روشن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حزین لاهیجی
 

حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۸۵۷

 

خواست شاهد می پرستم، یللی
آنچه او می خواست هستم، یللی
دست رقصم آستینی بیش نیست
دست یار افشاند دستم، یللی
چون حباب از آه کارم شد درست
بحر گشتم، تا شکستم یلّلی
توبهٔ نشکسته نگذارم درست
عهد با پیمانه بستم یللی
سوز من سازد دماغ چرخ، ساز
عود این نه مجمرستم یللی
خضر می باید که تعمیرم کند
من همان دیوار پستم یللی
نغمهٔ مطرب چواز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حزین لاهیجی