زروی گفت : شنیدم که بشهری از اقاصی بلادِچین درختی بود اصول بعمقِ ثری برده و فروع بسمکِ ثریّا کشیده، بعمر پیرو بشکل جوان، کهنسال و تازهروی. گفتی نهالش ازجر ثومهٔ باسقاتِ خلد و ارومهٔ باغِ ارم آوردهاند. باغبانِ ابداعش از سرچشمهٔ حیات آب داده، اطلسِ فستقی اوراق و معجرِ عنّابیِ اغصانش از مصبغهٔ قدرت رنگ بستهٔ ازل آمده، نه کهنه پیرایانِ بهارش مطرّاگری کرده و نهرنگرزانِ خزانش پس از رنگِ معصفری گونهٔ مزعفری داده، طبیعتش در اظهارِخوارق عادت صفتِ نخلهٔ مریم اعادت کرده تا چون شجرهٔ آدم مزلّهٔ قدمِ فرزندانِ او شده. پنداری درختِ کلیم بود که بزبانِ چوبین تلقینِ اِنّی اَنَا اللهُ رَبُّ العَالَمِینَ در سمعِ عالیمان میداد ، تا پیشِ او روی بر خاکِ مذلّت مینهادند. روزی مسافری بشهرِ آن درخت رسید، امّتی را در پرستشِ او دید ، از آنحال تعجّبی تمام نمود و باعبدهٔ آن درخت در عربدهٔ ملامت آمد که جمادی را که نه حواسِّ مدرکهٔ حیوانی دارد و نه قوّتِ محرّکهٔ ارادی، نه دافعهٔ المی در طبیعت، نا جاذبهٔ راحتی در طینت، نه کسرِ شهوتی را واسطه، نه جرِّ منفعتی را وسیلت، شما بچه سبب قبلهٔ طاعت کردهاید ؟ لِمَ تَعبُدُ مَا لَا یَسمَعُ وَ لَا یُبصِرُوَ لَا یُغنِی عَنکَ شَیئا. پس از غبنی که از غلوِّ آن قوم در پرستشِ درخت میدید، برخاست و تبری برگرفت و نزدیک درخت شد، خواست که زخمی بر میانش زند. درخت آواز داد که ای مرد، بجایِ تو چه کردهام که میان بقصد من بستهٔ و بتعدّیِ من برخاستهٔ ؟ گفت : میخواهم که مجبوری و مقهوریِ تو بخلق باز نمایم تا دانند که تو در هیچ کارنهٔ و معلوم کنند که چندین مدّت ایشان را هیزمِ آتش دوزخ بودهٔ ، نه سببِ نعیم بهشت. باز درخت آواز داد که ازین تعرّض اعراض کن و برو که هر روز بامداد پیش از آنک درستِ مغربی از جیبِ افقِ مشرق در دامنِ فوطهٔ آسمانگون گردون افتد، یک درستِ زر خالص از فلان موضع بتو نمایم که برداری و باندک روزگاری صاحبِ مال بسیار گردی. مرد از پیش درخت بافرطِ تحیّر و تفکّر برفت تا حاصلِ کار چون شود. روز دیگر بمیعادگاه رفت، یک درستِ زرِ سرخ یافت، برگرفت و یک هفته هم برین نسق میرفت و زر مییافت. روزی بر قاعده آنجا شد، هیچ نیافت؛ دیگر باره تبر برگرفت و بنزدیکِ درخت آمد. از درخت آواز آمد که چه خواهی کرد؟ مرد گفت : تا امروز مراچیزی میگشاد و راحتی میبود. در عهدهٔ آزرم و ادایِ حقوق آن گرم بودم. چون تو حسنِ عادت خویش رها کردی و دیناری که هر روز موظّف بود، باز گرفتی، استیصال تو خواهم کردن و ترا از بن بریدن، چه درختی که از ارتفاعِ او انتفاعی نباشد، بریده بهتر.
اِذَا العُودُ لَم یُثمِر وَ اِن کَانَ اَصلُهُ
مِنَ المُثمِراَتِ اعتَدَّهُ النَّاسُ فِی الحَطَب
درخت گفت : آنچ تو از من یافتی، اصطناعی بود که ترا بواسطهٔ آن متقلّد کردم و رقبهٔ ترا در ربقهٔ خدمت و منّت آوردم تا تو دانی که آنرا که بر تو دستِ احسان باشد. قدرت و امکانِ اساءت هم هست. مرد را ازین سخن وقعی سخت بردل نشست و هیبتی تمام از استغناء او و نیازمندیِ خویش در خود مشاهدت کرد و همگی او چنان فرو گرفت که در جوابِ او منقطع آمد.این فسانه از بهرآن گفتم تا معلوم شود که چون تو خداوندشوی ومن بنده، وقارِ خداوندی بر افتقارِ بندگی نشیند و هر آنچ در خاطر آید، گستاخ و بیمبالات نتوانم گفت و بدانک آمیزش کردن و تبسّط نمودن در جبلّت تو مرکبست و در همه اوقات آن بکار نمیباید داشت، خاصّه پادشاه را که در ایشان عیبی بزرگ و منقصتی شنیع باشد و مردِ دانا هیچ ناآزموده گستاخ نشود و بی تجربه و امتحان در کارها تعجیل و توغّل روا ندارد و هر سخنی را مقامِ تصدیق و تحقیق بداند تا او را آن نرسد که آن مردِ کفشگر را رسید. زیرک پرسید : چون بود آن داستان ؟
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در داستانی که زروی نقل میکند، درختی عجیب در شهری از چین وجود دارد که همواره جوان و سرسبز است. مسافری به آنجا میرسد و متوجه میشود که مردم درخت را میپرستند. او تعجب کرده و به آنها میگوید که چرا چیزی بیروح و بدون احساس را میپرستید. او تصمیم میگیرد درخت را زخمی کند تا نشان دهد که قدرت ندارد. اما درخت به او میگوید که او از این اقدام باید اجتناب کند و به او وعده میدهد که هر روز طلا به او خواهد داد. مسافر به این وعده پاسخ داده و مدتی از درخت طلا میگیرد. اما پس از مدتی، درخت دیگر او را بینعمت میگذارد و مسافر تصمیم میگیرد تا درخت را ببرد. درخت به او یادآوری میکند که آنچه به او داده، نوعی آزمایش بوده و او باید درک کند که هر مساعدتی میتواند همراه با قدرت بدی نیز باشد. این داستان به انسانها یادآوری میکند که همیشه باید در مواجهه با قدرتها و حوادث زندگی محتاط باشند و به آزمون و تجربههای خود دقت کنند.
هوش مصنوعی: زروی گفت: شنیدم که در شهری از دورترین نقاط چین، درختی وجود داشت که ریشههایش به عمق خاک نفوذ کرده و شاخههایش به سمت آسمان کشیده شده بود، درختی جوان و در عین حال کهنسال و سرشار از تازگی. گویی نهالش از چشمهای از بهشت و باغ ارم آورده شده بود. باغبان آن درخت از منبع حیات به آن آب داده و برگهایش به رنگ سبز روشن و شاخههایش به رنگ شراب قرمز جلوهگری میکردند. این درخت شبیه نخل مریم بود و در قدرت و زیبایی اش به یادگارهایی از خلقت باستان میمانست. برخی میگفتند که این درخت مانند درخت کلیم بود و به زبان چوبیاش پیامی به دانشمندان میداد که باید به او احترام بگذارند و در برابرش سر فرود آورند. روزی مسافری به آن شهر رسید و گروهی را دید که در حال پرستش این درخت بودند، که این وضعیت او را به شدت متعجب کرد. او به آن مردم اعتراض کرد که چرا چیزی را که نه حس دارد و نه از خود ارادهای میتواند داشته باشد، میپرستند. او به درخت نزدیک شد و با تبر در دست خواست به آن ضربه بزند، درخت از او خواست که چرا به این کار اقدام میکند. مسافر پاسخ داد که میخواهد نشان دهد که این درخت هیچ خاصیتی ندارد و مردم را به سمت آتش دوزخ میبرد. درخت به او گفت که اگر به او آزار نرساند، هر روز صبح مقداری طلا به او نشان خواهد داد و او را به ثروت میرساند. مرد با تعجب از درخت فاصله گرفت و روزهای بعد به محلی که درخت گفته بود رفت و مقداری طلا یافت. او چندین روز این کار را تکرار کرد تا اینکه روزی دیگر هیچ طلا نیافت. دوباره به سمت درخت رفت و از او خواست که چرا به او طلا نمیدهد. درخت به او گفت که قبلاً او را سیر کرده بود و اگر عادت خوبش را ترک کند، او را قطع خواهد کرد، چرا که درختی که فایدهای نداشته باشد، بهتر است بریده شود.
هوش مصنوعی: اگر درختی ثمر ندهد، هرچند ریشههایش از محصولدهندگان باشد، مردم آن را به عنوان هیزم در نظر میگیرند.
هوش مصنوعی: درخت گفت: آنچه را که از من به دست آوردی، چیزی جز نقشی فرضی نبود که به وسیله آن تو را به خود وابسته کردم، تا بفهمی که کسی که بر تو احسان دارد، قدرت آزار دادن تو را نیز دارد. این سخن در دل مرد تاثیر عمیقی گذاشت و او را به شدت درگیر کرد و احساس کرد که در این وضعیت، همواره او نیازمند و درخت مستقل است. این احساسات او را به سان سنگینی در خود احاطه کرد و نتوانست به درخت پاسخ مناسبی بدهد. این حکایت را گفتم تا روشن شود که وقتی تو خداوند هستی و من بنده، باید وقار خدایی بر حال افتقار بندگی حاکم باشد و هیچ زمان نباید به خود اجازه بدهم که بیپروا و بیملاحظه سخن بگویم. به ویژه در مورد پادشاهان که در میان آنان نشانههای بزرگ و نقصهای زشت وجود دارد. فرد دانا هرگز نباید بیتجربه و ناآزموده به خود جرات دهد و در کارها شتابزده عمل کند و لازم است هر سخن را با دقت و تحقیق بررسی کند تا به آن وضعیت نرسد که آن مرد کفشگر رسید. زیرک سؤال کرد: آن داستان چه بود؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.