گنجور

 
سلطان ولد

مصطفی گفت بدترین دشمن

مر ترا نفسِ تست اندر تن

پند او را به هیچ نوع قبول

مکن ار چه همه بود معقول

هرچه گوید خلاف آن می‌کن

شاخ زشت است برکنش از بن

عقل مرد است و نفس باشد زن

هرچه زن گویدت به رویش زن

قصد خون تو دارد آن دشمن

مرد باش و بزن ورا گردن

زود بهر خداش کن قربان

تا شود کشف معنی قرآن

زانکه احمد به مرگ کرد آن کشف

تا نمرد او نگشت قرآن کشف

مرده بود از حیات نفس تمام

نبد از هستیش بر او جز نام

نفس را کشته بود پیش از مرگ

بهر حق کرده غیر حق را ترک

چون شوی کشته همچو او آنگاه

گردی از حال کشتگان آگاه

نفس را کش تو زود چون احمد

تا شوی زنده و رسی به احد

نفس را کش که مار رهزن اوست

عقل یار است و رهبر و نیکوست

نفس فرش است تحت فرش بود

عقل عرش است فوق عرش بود

چون کنی بیخ نفس را از بن

بخشدت حق ز جود علم لدن

تن ما آلت است در کف جان

هیچ آلت ز خود نشد جنبان

قال از حال می‌شود پیدا

تا چه حال است در تو ای جویا

گر بود حالت خوش و زیبا

چشم باطن از آن شود بینا

ور بود حالت تو زشت و پلید

همه گردند از آن سفیه و بلید

حال بد را بدَل کن ای طالب

تا که قال خوشت شود غالب

چون که آمد ز حال خوش قرآن

گشت آن قال معجزه به جهان

پیش از موت موت این باشد

اینچنین موت نورها پاشد

موت تبدیل روح حیوانی است

اینچنین موت خلق انسانی است

رستن از جهل و جمله علم شدن

پاک گشتن ز خشم و حلم شدن

اینچنین موت را که خواند موت؟

اینچنین یافت را که خواند فوت؟

چون که از نفس بد شوی تو جدا

رسدت وصل در جوار خدا

وصل چه؟ چونکه جام حق خوردی

بی دوی عین ذات او گردی

دوی اینجا بوَد که هستی تست

یک بود آن طرف که مستی تست

عدد اندر چراغهاست بدان

نورشان بی دوی بود یکسان

گر ترا در چراغها شکی است

در یقین رو بدان که نور یکی است

نی که یک گوهر است دایم جان

گرچه هستند بی عدد ابدان

تابد از هر بدن برون تابش

تابشش را ببین و دریابش

کاوست یک گوهر و نگردد دو

گرچه خود را نماند از من و تو

هستی آدمی است شهر عظیم

اندر او صد هزار خلق مقیم

فکرها اند خلق نی اجسام

جسمها فکر را چو آلت رام

جسم از اندیشه می‌شود جنبان

گه سوی خانه گه سوی دکان

هر کجا گویدش برو برود

هرچه فرمایدش تن آن شنود

بس یقین شد که جسم آلت اوست

فکر مغز است و جسم باشد پوست

خلق زنده بدان که افکاراند

زانکه تنها به فکر برکارند

جسم چون مرکب است و فکر سوار

هر کجا راندش رود ناچار

صور آب و گل بود محدود

فکرها بی‌شمار و نامعدود

در چنان شهر کاین چنین خلق‌اند

نیم بدخو و نیم خوش خلق‌اند

عقل و نفس‌اند اندر آن حاکم

آشکارا و هم نهان حاکم

شحنه و نایب خدا خرد است

شحنهٔ دیو نفس شوم بد است

حکم عقل ار در او بود ناقد

نفس معزول گردد و کاسد

باشد آن شهر خاص از آن خدا

شود ایمن ز رنج و خوف و بلا

تا ابد دائماً بود معمور

هم اهالیش غرق عیش و سرور

اندر آن شهر باغها و قصور

سقف و دیوارشان همه از نور

ذکر حق بشنوی ز بازارش

بوی حق آیدت ز گلزارش

همه دایم به روزه و به نماز

به صفا و به عشق و صدق و نیاز

همه از جان و دل به حق مشغول

همه را حاصل اندر و مأمول

تا خدا هست باشد آن باقی

از شراب طهور حق ساقی

ور شود نفس حاکم اندر شهر

آخر آن شهر را بسوزد قهر

اندر آنجا چو عقل شد معزول

گشت منصب از آن نفس فضول

نایب دیو شد در او بر کار

مردمش گشته زو همه فجار

غافل از حق همه صغیر و کبیر

نفس در وی امیر و عقل اسیر

همه محکوم حکم دیو لعین

برده ایمان ز جمله آن بی‌دین

همه مشغول اندر او به فجور

همه را از زنا و خمر سرور

همه را عشق امردان و زنان

همه را ذوق از کباب و ز نان

خویشتن را همه سپرده به دیو

همه اندر ضلال رفته ز ریو

ور بود حکم هر دو اندر شهر

نیم او لطف دان و نیمی قهر

 

 

 
sunny dark_mode