گنجور

 
طالب آملی

گهی در گوشهٔ میخانه گاهی در چمن مستم

ندارم وضع هشیاران بسر مستم بتن مستم

سروکاری بهای و هوی مطرب نیست گوشم را

بهار عندلیبم از نوای خویشتن مستم

ز هوشم میبرد عطر لباس او نمیدانم

که از بیهوش دار و یا ز بوی پیرهن مستم

عبیر و مشک را این مایه بیهوشی نمیباشد

منه بر پیرهن تهمت که از عطر بدن مستم

گلاب آلوده ریحانی بدستم داد زلف او

که از بویش دماغ آشفته دل گردیده من مستم

چه تأثیر است یارب پختگان را در می صحبت

که تا فهمیده‌ام مستی زمین‌های کهن مستم

مگو بیهوش دارو بر لباس افشانده آن یوسف

که از هر جنبش پیراهن او تا کفن مستم

نه مست باده‌ام ای زاهدان محنتست مشرب

مشوئیدم دهان کز بوی آن سیب ذقن مستم

منم بلبل مدارید ای عزیزان بر دماغ گل

که چون پروانه دایم از شراب سوختن مستم

همین بس شاهد یکرنگیم با دوست در معنی

که او پیمانه می‌نوشد که نوشش باد و من مستم

با اندام و قدش دارند اندک نسبتی (طالب)

مکن عیبم که از نظاره سرو سمن مستم

باقبال شهنشه صاحب کیفیتم یعنی

که از جام ثنای قبلهٔ اهل سخن مستم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی