گنجور

 
طالب آملی

دوش در کنج غمی همنفس دل بودیم

ما و آیینهٔ بی‌نور مقابل بودیم

دوست را بود نهانی نظری با ما لیک

ما سری بر سر زانو زده غافل بودیم

نگرفتیم گل از دست ملک در دم نزع

بسکه بر لاله سیراب تو مایل بودنم

خون ما با عرق از زخم تراوش می‌کرد

کین دلیلیست که شرمنده قاتل بودیم

غرق خون بود دل از بیم که دوریم ز راه

چون بدیدیم بنزدیکی منزل بودیم

غم در آویخت بما بیهده «طالب» ورنه

ما بعجز ل دل سوار زده قایل بودیم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی