گنجور

 
طالب آملی

دلا چو سبزه و سوسن زبان دراز مباش

چو طفل غنچه بشوخی بهانه ساز مباش

نئی کم از لب ساغر بخامشی میساز

چو نای هرزه درای و نفس دراز مباش

درون پرده که از ناکسی ندارد راه

برون ز سلسلهٔ محرمان راز مباش

گهی زبان چو جرسهای بی‌زبان میدوز

همیشه عاشق آواز خود چو ساز مباش

چو راه عشق گرفتی ز راه شرع بگرد

نیاز ورز ولی منکر نماز مباش

چو روز کوته عمر از جهان سبک بگذر

گران رکاب چو شبهای دیر تاز مباش

بدست تیغ ز کافر دلی مده سر خویش

مرید سلسلهٔ طرهٔ ایاز مباش

تمام عمر به بیچارگی بساز و بسوز

زچاره بگذر و ممنون چاره‌ساز مباش

مبر نیاز بسوی نیازمندان لیک

ز بی نیاز بتقلید بی نیاز مباش

چو شمع خلوت درد مصیبتی «طالب»

بکنج غمکده بی‌سوز و بی‌گداز مباش

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی