گنجور

 
طالب آملی

انوار مهر ظلمت ایام ما نشست

صابون صبح تیرگی شام ما نشست

برروی‌ما چو گرد ندامت ز توبه دید

زمزم لب ودهان می آشام ما نشست

از اشک خویش با همه طغیان بحیرتم

کز صفحه وجود چرا نام ما نشست

شکر صفای چشمهٔ خورشید چون کنم

چون گرد خامی از ثمر خام ما نشست

کوثر کشید دامن و زمزم بتافت روی

جز آب کفر کسوت اسلام ما نشست

کی‌جوش زد زگریهٔ «طالب» سرشک خون

کز آستانه تا بلب بام ما نشست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی