گنجور

 
طالب آملی

هر شعله کآن نه خوی تو، خس‌پوش کردنی است

هر شمع کآن بروی تو، خاموش کردنی است

شرح جفای دهر نیرزد بگفتگوی

زین قصه درگذر که فراموش کردنی است

ساغر ز دست دوست بگیر و میار عذر

کین جام گرچه زهر بود نوش کردنی است

بشنو یکی فغان من ای بلبل بهار

کین نالهٔ تمام اثر گوش کردنی است

می رونما نموده رخ دوست را بدوست

یاران چراغ آینه خاموش کردنی است

داروی بیهوشی بگره بسته زلف یار

وین لطف باده‌ایست که بیهوش کردنی است

«طالب» زغم جدا نشوی کین رفیق درد

همدم نمودنی و هم آغوش کردنی است

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی