گنجور

 
طالب آملی

چون دل زین قفس تنگ بفریاد آید

تار تارم چو رگ چنگ بفریاد آید

چون دل از سینهٔ تنگم کند آهنگ خروش

گوئی از دیر مغان زنگ بفریاد آید

از شکستم شده دل سخت بنوعی که اگر

شیشه بر سنگ زنم سنگ بفریاد آید

وصف بلبل بنوا چند کنی پیش دلم

باش این مرغ خوش آهنگ بفریاد آید

اشکریزان چو مرا سوی تو بیند بشتاب

ره بخون غلطد و فرسنگ بفریاد آید

تو بدین رنگ و بدین بو چو روی سوی چمن

بو پریشان شود و رنگ بفریاد آید

«طالب» آن مایهٔ عارست که از یادش نام

غوطه در سنگ خورد سنگ بفریاد آید

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی