گنجور

 
طالب آملی

اشکم آشوب‌کنان آید و جوشان گذرد

همچو آن سیل که جوشان و خروشان گذرد

گر بود خاطرش آزاده لبش بنده شود

هرکه بر حلقهٔ ما حلقه بگوشان گذرد

تو بدین پیکر اسباب سبک چون گذری

باش تا قافلهٔ خانه بدوشان گذرد

بی نیازانه به ارباب تعلق گذریم

همچو نو توبه که از باده فروشان گذرد

بی نیازانه ز ارباب کرم می‌گذرم

چون سیه‌چشم که از سرمه فروشان گذرد

«طالب» از دشنهٔ کلک تو بفولاد گذشت

آنچه از تیز زبانان بخموشان گذرد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی