گنجور

 
طالب آملی

ساقی پیالئی که بگفتارم آورد

دستم بگیرد و بسر کارم آورد

آمادهٔ هزار صفیرم بکنج کاخ

کو شور بلبلی که بگلزارم آورد

زرد و ضعیف کرد مرا غایت خمار

کو جرعه‌ئی که رنگ برخسارم آورد

در قید سبحه مانده‌ام آن برهمن کجاست

تا مو کشان بحلقهٔ زنارم آورد

دلال آگهست ز صد عیب شرعیم

ای وای اگر بروی خریدارم آورد

مرغ نگه ز روی تو هنگام بازگشت

برگ گل بهشت بمنقارم آورد

«طالب» ز فرق تا قدمم چشم انتظار

کو قاصدی که مژدهٔ دیدارم آورد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی