گنجور

 
طالب آملی

یک جرعه در چنین شب عیدی نمیرسد

صد قفل بر دلست و کلیدی نمیرسد

چندین چه میرود بشتاب این شب سیاه

چون هیچگه بروز سفیدی نمیرسد

بی لذتست حسرت دیرینه‌ام بکام

بر خوان عشق رزق جدیدی نمیرسد

خیری گمان بدیر مغان بود این زمان

زآن بقعه نیز بوی امیدی نمیرسد

گویا ز شش جهت در امید بسته‌اند

کز هیچ لب بگوش نویدی نمیرسد

زآنسان دمید خار تعلق که هر مشام

بوی فنا ز خاک شهیدی نمیرسد

«طالب» مجو ز مرشد کامل حضور قلب

کین آرزو بچون تو مریدی نمیرسد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی