هر که را دل گشت رهبر در جهان آواره ماند
سینه ریش و پیرهن چاک و گریبان پاره ماند
آب سیارش بدل ناورد ثابت عهدیست
هر که در تسخیر حکم ثابت و سیاره ماند
روسیاهی بین که چون باران رحمت راند سیل
جرم هر کس محو شد جرم من بیچاره ماند
دوش در بر چشمهٔ آب حیاتی داشتم
رفت و ز هجرش بچشم جوشش فواره ماند
ساعد و ساقش چنان در بر فشردم کز فشار
برتن من نقش خلخال و نشان یاره ماند
ما و گردون هردو با دلهای سنگین آمدیم
آن من چون موم شد آن فلک چون خاره ماند
منکه مسکین بودم از همواریم محنترسید
اوکه سرکش بود آهن پارهاش انگاره ماند
آنکه در دامان عشق آویخت مردکار شد
وانکه پهلو کرد خالی همچو من بیکاره ماند
بسکه شد محو جمالش پیر پنجه ساله را
در دهان انگشت همچون کودک گهواره ماند
کی شکیبد آتش اندر آب محو حیرتم
کز چه در چشم ترم آن آتش رخساره ماند
یک نظر هرکس جمالش دید چون موران شهید
هرسر مویش جدا در لذت نظاره ماند
عاشقان بیچاره گردیدند و دوری درگذشت
«طالب» مسکین دراین ره همچنان آواره ماند



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.