گنجور

 
طالب آملی

شب یاد دوست دامن صبرم بخون کشید

اندیشه‌ام بسر حد ملک جنون کشید

آن کنج لب که بوسه ز شکر دریغ داشت

یارب عذاب این دهن تلخ چون کشید

گر دل نیافت نشأه بدور فلک رواست

زیرا که باده از دهن واژگون کشید

میخواست چاره جوی اجل کز دلم بمهر

پیکان برون کشد ز تنم جان برون کشید

بی‌رنگ بود چهرهٔ ماتم که آه من

این نیل بر رخ فلک نیلگون کشید

فرهاد را نبود بدل دوست از فراق

ناچار انتقام دل از بیستون کشید

چون ریخت خون «طالب» دلخسته تیغ عشق

هر کس پیاله‌ئی ز برای شکون کشید

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی