گنجور

 
طالب آملی

تار در خرمن حسن تو فتد نور شود

سیر نوشد شکرت شیرهٔ انگور شود

با چنین کنج دهان نمکینی که تراست

خنده گر بر قدح شیر کنی شور شود

زلف او شد خط مشکین که شنیدست که مار

روزگاری چو بر و بگذرد او مور شود

بهر ریش دل اندیشهٔ مرهم نکنید

زخم عشق است بکوشید که ناسور شود

گر شود جانب فردوس بدین دل «طالب»

چمن حور بر او تنگ تراز گور شود

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی