گنجور

 
طالب آملی

بکاسهٔ سرمن باده نوش‌کن که رواست

اگر که شاه می از کاسهٔ گدای نزد

شکفت گلشن حسنش سیاه بخت‌کسی

که مشق گریه دمادم بهایبهای نزد

بغیرغم‌که مریزاد دست و پنجه کسی

در سرای من محنت آزمای نزد

خموشی آورد اینخانه‌جرم بلبل‌نیست

که جفد نیز نوائی دراین سرای نزد

بنوش دردمی ار «طالب» از صفای دلی

چرا که صاف نشد صوفئی که لای نزد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی