گنجور

 
طالب آملی

گل بر سرم خشونت خاشاک می‌کند

می در پیاله‌ام مزهٔ خاک می‌کند

بادی که می‌وزد بگلستان روزگار

بر تن لباس عافیتم چاک می‌کند

دارم سری که همچو کبوتر ببرج تن

پروازها بجانب فتراک می‌کند

زآنسو بسیل می‌دهدم رخت صبر عشق

زین سو بآستین مژه‌ام پاک می‌کند

تا خاک فیض خون شهیدان او گرفت

گردون چو بیل بر سر خود خاک می‌کند

گفتم ز ننگ شعله زنم بروجود خویش

خود شعله سوختن ز من امساک می‌کند

از کام رفت تلخی صبرم که مرد خوی

با زهر رفته چو تریاک می‌کند

خشک از مزارها بگذر کاندرین مقام

گر شعله می‌رسد مژه نمناک می‌کند

بیداد چرخ جمله ز بیداد خوی اوست

او حور می‌پسندد و افلاک می‌کند

زاهد چه وقت سبحه شمارد که صبح و شام

اوقات صرف شانه و مسواک می‌کند

جنبیدنم ز سایهٔ خم کفر مشربیست

تا بادهٔ حبشی برک تاک می‌کند

«طالب» چو خاک پست ز ادراک شد بلی

با مرد هرچه می‌کند ادراک می‌کند

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی