گنجور

 
طالب آملی

گل شکفت و بزم خرم گشت و گلشن تازه شد

ناخنی زد بلبل و داغ دل من تازه شد

خانه روشن کردن شمعم بیاد آمد چه دوش

روی امیدم بوقت جان سپردن تازه شد

سبزهٔ لب تشنه چون از آب گردد تازه روی

از وصال تیغ او رگهای گردن تازه شد

عشق بست از کفر و دین گلدسته‌ئی کز نکهتش

روح چندین زاهد و چندین برهمن تازه شد

از جگر آهی بر آوردم که از تأثیر آن

حلقهٔ دلمردگان را شور و شیون تازه شد

از سفر آمد گل و عزم سفر بنمود باز

ماتم بلبل کفن گردید و از من تازه شد

مژده دلها را که شد آن غمزه از ناخن دراز

رسم دیرین جراحت تازه کردن تازه شد

داغ را با سینهٔ سوزان ما نو گشت عهد

ذوق خاکستر نشین ما به گلخن تازه شد

«طالب» از زخمی که نو برداشتم از تیغ یار

دوستیهای کهن ما را بدشمن تازه شد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی