گنجور

 
طالب آملی

چو ترک نگاه تو شمشیر بندد

اجل را ره از یک سر تیر بندد

چو بیند برخ عنبرین دام زلفت

مصور پر مرغ تصویر بندد

بحکم تو در بارگاه اجابت

دعا بر قفا دست تأثیر بندد

ره وصل دور است دل را خبر کن

که بر ناقه محمل بشبگیر بندد

بتن هر سر موی در عهد زلفت

کمندی شود پای نخجیر بندد

فسردن چنان رسم شد در زمانم

که بی مایه در کاسه ها شیر بندد

نشان ضرورست شیر افکنان را

مگو غمزه را تا دو شمشیر بندد

بقید خرد بستنم باشد انسان

که پای صبا کس بزنجیر بندد

نه آ نغمزه خود ریخت خونم که دوران

حنا خواست بردست تقدیر بندد

چو از زلف او سر کند قصه «طالب»

صدش عقده بر تار تقریر بندد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی