گنجور

 
طالب آملی

دمی ز خوی تو صد کشور از رواج افتد

مبادآ نکه کسی آسمان مزاج افتد

جدا ز بزم و صراحی بخسروی مانم

که از حوادث دوران ز تخت و تاج افتد

دماغ بیهده سوزد مسیح و چرخ مسیح

چو کار دل بمرضهای بی علاج افتد

هزار طره شکنج آورم ز ابروی بخت

گر آستین ترا چینی احتیاج افتد

دهان شور تو ملکیست تنگ عرصه چنان

که گر بعمری زو بوسهٔ خراج افتد

ز چرخ کینه ستاند بخامشی «طالب»

نعوذ بالله اگر کار با لجاج افتد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی