گنجور

 
طالب آملی

صید بندان پر و بال هوسم بربستند

راه سیر نظر از خار و خسم بربستند

نگشودند مرا بخیهٔ نظاره زچشم

مگر آندم که شکاف قفسم بربستند

طایر شاخچهٔ طور اجابت بودم

در تأثیر بروی نفسم بربستند

نامه‌ئی بودم شایستهٔ شهبال همای

بخت بد بین که بپای مکسم بربستند

سرپیوند بجبریل نبودم «طالب»

عهد با طایفهٔ هیچکسم بربستند

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی