گنجور

 
طالب آملی

چون برآئیم من وصوفی عیار ز پوست

من گل از پوست برون آیم و اوخار ز پوست

آه پیچیده برون آیدم از سینهٔ تنگ

دهدم یاد برون آمدن مار ز پوست

باده مغزیست که در شیشهٔ اندیشه نمای

مینماید بمن دلشده دیدار ز پوست

گر تو از پوست سوی دوست روی در نظرت

مغزها جمله برآیند بیکبار ز پوست

بر دلم سبحه و زنار چو زاهد شد سرد

بسکه تسبیح برون‌آمد و زنارز پوست

پوز خندی ز دل تنگ زدم بر آفاق

هم بدانگونه که خنددَدهن نار زپوست

بادها مجمره بر عود قماری سازند

تا برآرند زگل غنچه پری وار زپوست

«طالب» از مغز هنوزش خبری نیست دریغ

گرچه چون مار برون آمده صد بار زپوست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی