گنجور

 
طالب آملی

جان دادم و در دل اثری از هوسم هست

بر شعلهٔ دودی نظر خار و خسم هست

گوشی بفغانم ده اگر صاحب دردی

کز سوختگانم اثری با نفسم هست

هر چند که افتاده‌ام از جوش فغان باز

بلبل نفسان را نظری بر قفسم هست

در بر رخ مهمان غم دوست ببندم

چندانکه بلخت جگرم دسترسم هست

«طالب» اگرم نیست هم آغوشی محمل

صد شکر که گوشم بفغان جرسم هست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی