گنجور

 
طالب آملی

باشوق سوی دوست برهبر چه حاجتست

کافیست شوق رهبر دیگر چه حاجتست

مکتوب عاشق از ره دل میرسد بدوست

این نامه را بیال کبوتر چه حاجتست

گر دل دل منست به تنها بیا بگیر

این ملک را بزحمت لشکر چه حاجتست

تیغ نگه بکش بکش این خون‌گرفته را

ای‌من‌فدای‌دست تو خنجر چه حاجتست

من بار سر بخاطر تیغ تو می کشم

ورنه تن ضعیف مرا سر چه حاجتست

دارم چو دل بهشتی وچون دیده کوثری

دیگر مرا بجنت و کوثر چه حاجتست

داری چوزلف خویش یکی ابر مشکبار

بزم ترا فتیلهٔ عنبر چه حاجتست

«طالب» هما شکار بود شاهباز عشق

او را بصید پشهٔ لاغر چه حاجتست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی