گنجور

 
طالب آملی

از راه دوست دل بصد آزار برنخاست

مسکین ز درد بود گرانبار برنخاست

یکبار هرکه سرو ترا در خرام دید

بنشست آنچنان که دگربار برنخاست

برسر زد از غمی که نداند رقیب دست

اما چنانکه گرد ز دستار برنخاست

هرگز بآب و رنگ توای سرو جامه‌زیب

شاخ گلی ز دامن گلزار برنخاست

«طالب» چه فیض بود که از شام تا سحر

مرغ نشاط از سر دیوار برنخاست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی