گنجور

 
طالب آملی

مرا دلیست که جز صاف غم شرابش نیست

بدین شراب سر و برگ خورد و خوابش نیست

دل کباب مرا جرعهٔ شراب بس است

چو خود کباب بود حاجت کبابش نیست

مزن ز سایهٔ خورشید دم که والهٔ دوست

دماغ سایه و سودای آفتابش نیست

ز آب تیغ تو هر تشنه‌ای که برد نصیب

اگر بآتش دوزخ رود حسابش نیست

برای خرج فراقم خزانهٔ چشم است

که چون خزانهٔ حمام غیر آبش نیست

سوار همت خویشیم و توسنی داریم

که آب چشمهٔ امید بارکابش نیست

ز نیک و بد رقمی چند می‌زند «طالب»

که در فراق تو پروای انتخابش نیست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی