مرا دلیست که جز صاف غم شرابش نیست
بدین شراب سر و برگ خورد و خوابش نیست
دل کباب مرا جرعهٔ شراب بس است
چو خود کباب بود حاجت کبابش نیست
مزن ز سایهٔ خورشید دم که والهٔ دوست
دماغ سایه و سودای آفتابش نیست
ز آب تیغ تو هر تشنهای که برد نصیب
اگر بآتش دوزخ رود حسابش نیست
برای خرج فراقم خزانهٔ چشم است
که چون خزانهٔ حمام غیر آبش نیست
سوار همت خویشیم و توسنی داریم
که آب چشمهٔ امید بارکابش نیست
ز نیک و بد رقمی چند میزند «طالب»
که در فراق تو پروای انتخابش نیست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.