گنجور

 
طالب آملی

بر روی بسترم همه شب کار نالش است

پرواز خواب من بپر ناز بالش است

دارد در آستین مژه‌ام گریهٔ که باز

این چشم ناغنوده مهیای مالش است

با شیشه سنگ بر سر صلح آمد و هنوز

با ما غنیم بخت بکین درسگالش است

صد جان بدل بیک نگه گرم می‌کنم

گر چشم نیم مست تو راضی به آلش است

مردم خراب زهره جبینان دیلم‌اند

«طالب» اسیر سلسله مویان طالش است

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی