گنجور

 
طالب آملی

تلخانهٔ غم نوش که آبی به ازین نیست

در ساغر لذت می‌نابی به ازین نیست

لخت‌جگر است این نمکش سودهٔ الماس

بهر مزهٔ باده کبابی به ازین نیست

از دفتر سودای من آشوب دل آموز

در علم جنون هیچ کتابی به ازین نیست

بوی مزه می‌آید ازین قطرهٔ خوناب

بر پیرهن افشان که گلابی به ازین نیست

از مرگ سخن می‌گذرد هان دل مشتاق

بگشا در افسانه که خوابی به ازین نیست

این شعله که نام دگرش خنجر نازست

گر خضر نر نجددم آبی بد ازین نیست

گمنام جهانیم همین بس لقب ما

ما طایفه را هیچ خطابی به ازین نیست

یک نیش تبسم نمک آلوده صدناز

در کار دلم کن که ثوابی به ازین نیست

«طالب» زخ افروخته از شعلهٔ دل را

برقع ز کفن کن که نقابی به‌ازین نیست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی