گنجور

 
طالب آملی

هر زمان افتد مرا در عشق او کار نوی

هر زمان بینم ز دست هجر آزار نوی

مشتری جز دوست نبود جنس بیقدر مرا

کاش پیدا می‌شد این دل را خریدار نوی

چارهٔ جز سازگاری نیست با یار قدیم

هر زمان اندیشهٔ نبود می و یار نوی

من بدین خوشدل که صیادی ز تو بگرفته‌ام

او بدان کافتاده در دامش گرفتار نوی

دل مهیای فغان کردم بدردی تازهٔ باز

همچو طنبوری که مطرب بنددش تار نوی

کاش می‌آمد بکف تاری ز مشکین زلف دوست

تا از آن گرد دلم می‌بست زنار نوی

گو مسیحای لبش فکر علاج تازه‌کن

کاینک اینک میرسد از گور بیمار نوی

وقف کردم خانه بر سیلاب مژگان تابکی

سازم این ویرانه را هر لحظه دیوار نوی

باز می‌یازد بسود ای نوی «طالب» دلم

همچو طفلی کو کند نازش بدلدار نوی

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی